+ نوشته شده در ساعت 11:9 بعد از ظهر  توسط بابک
|
+ نوشته شده در ساعت 11:13 بعد از ظهر  توسط بابک
|
بدجورى پكر بودم. اوقاتم بسيار تلخ بود. كاسه چه كنم دستم گرفته بودم. تازه ديپلم گرفته بودم و نمى دانستم چه كار كنم؟

يكى مى گفت: كنكور بده وارد دانشگاه شو. آن وقت نگاهى به آمار پزشكان، مهندسان و ليسانسيه هاى بيكار مى انداختم و مى گفتم ولش كن

. يكى مى گفت: برو سربازى و بعد وارد كار آزاد شو. مى گفتم: سرمايه ام كجا است ولش كن

. يكى مى گفت: قال قضيه را بكن يك دختر پولدار بگير و راحت شو

. مى گفتم: سرى كه درد نمى كنه براى چى دستمال ببندم. ولش كن. يكى ديگر مى گفت: برو ويزا بگير و برو به آمريكا

. هم فال است و هم تماشا، هم در آنجا كار مى كنى و خرجت را درمى آورى و هم تحصيل مى كنى. فكر كردم اولاً در آن ينگه دنيا دوست و فاميلى ندارم كه دست مرا بگيرد بعد هم آمريكا به هم سن و سال هاى من ويزا نمى دهد تازه پول بليت را از كجا بياورم؟

ولش كن. ديگرى مى گفت: برو مسافركشى كن. درآمدش خيلى خوب است. گفتم: پول خريدن ماشين را از كجا بياورم

. آن يكى مى گفت: با همين ديپلم هم مى توانى استخدام شوى. اگر پارتى داشته باشى

. خلاصه هركسى مى رسيد يك اظهارنظرى مى كرد. ديگر داشتم ديوانه مى شدم

از خانه بيرون زدم و از كيوسك سر خيابان يك روزنامه خريدم و رفتم توى پارك نشستم و مشغول خواندن شدم. خبر جالبى ديدم

. نوشته بود:

«۲/۳ ميليون نفر از جمعيت ايران زير ۳۰ سال و بيكار هستند كه تا پايان سال ۸۵ به ۲/۵ ميليون نفر مى رسد»


آهى از ته دل كشيدم و خيالم آسوده شد

. روزنامه را برداشتم و به خانه برگشتم و روى تختم دراز كشيدم و با خودم فكر كردم خوب شد ديگر من تنها نيستم ۲/۵ ميليون نفر ديگر همكار من هستند.


+ نوشته شده در ساعت 11:23 بعد از ظهر  توسط بابک
|
شبی از پشت یک تنهایی نمناک بارانی
تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ ارزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجو در کوچه های ابی احساس
تو را از بین گلهایی که در تنهاییم روییده جدا کردم
و تو در پاسخ ابی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی
ومن تنها برای دیدن زیبایی ان چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
وتو بی انکه فکر غربت چشمان من باشی..نمی دانم کجا..تا کی..برای چه؟ولی رفتی
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریای ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوهزش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشک که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بالهایش غرق در اندوه و غربت شد
و من با انکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز اشفته چشمان زیبای توام برگرد
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره ارام و زیبا گفت
تو هم در پاسخ این بی وفاییها بگو
در راه عشق و انتخاب او خطا کردم
و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید نمی دانم چرا؟
شاید به رسم و عادت مردانگی
برای با طراوت ماندن باغ قشنگ ارزوهایت دعا کردم
+ نوشته شده در ساعت 9:47 بعد از ظهر  توسط بابک
بالاخره اومدیم تو
بلاگفا
اول کاری به خودم تبریک میگم 
به علت سرعت بسیار کمه پرشین بلاگ مجبور شدم که سرور وبلاگ رو تغییر بدم
امیدوارم بتونم تو بلاگفا هم دوستان خوبی پیدا بکنم
راستی نظرتون در مورد قالب وبلاگ چیه؟
ساده و ساده و بازم ساده
میریم سراغ مطالب جدید و وبلاگ های بسیار زیبا(خداییش این هفته وبلاگ های بسیار زیبایی براتون دارم
حتما بخونید)
من و MS ( حتما ببینین) 
نوشته ها و خاطرات زندگی 
سلام بابایی
اریامهر 
این از وبلاگهای امروز
هر کدومشون مطلب های بسیار زیبا و دیدنی دارن
شاید در اولین فرصت هم دوستان خوبی برای من باشن
و اما لینک های دیدنی امروز
حافظ به روایت شیر فرهاد!!! 

چرا C 130 سقوط کرد!!! 
اینا رو هم ببینید خالی از لطف نیستش
با یه قطعه زیبا پست امشب (ساعت ۱۱:۳۶ دقیقست
) رو به پایان میرسونم

قاصدک ها راست می گویند
وقتی باد
این صحرا نورد معذور
می وزد
ما فرصتی نداریم
همین فردا شاید
با یک اشاره باد
قاصدکانه
پراکنده شویم
همین فردا
ساعت هایمان زنگ میزنند
و ثانیه ها در غبار فرسوده می شوند
قاصدک ها راست می گویند
"فرصتی نداریم"
نوشتن نظرات خود نشان از شخصیت شماست
+ نوشته شده در ساعت 11:46 بعد از ظهر  توسط بابک
|