تبليغاتX
˙·▪●وبلاگ اختصاصی بابک●▪·˙

˙·▪●وبلاگ اختصاصی بابک●▪·˙

"اموزش کاربردی"کدجاوا اسکریپ"موبایل"

روز سرد زمستونی از نوع جمعش

سلام دوباره در روز جمعه سرد زمستونی

امیدوارم برو بچ باحال این دو روز که تعطیل بوده رو در سلامت کامل به سر برده باشن و کیف و حالیشو و ببرن  دیروز چون در مورد دختر دانشجو ها زرنگ و تنبل نوشتیم مورد حملات شدید خانوم ها قرار گرفتیم  امروز بر این شدیم تا مقابله به مثل بکنیم  

پسر دانشجوی زرنگ کسی هست که :

۱ـ توی دفترچه اسم و شماره سیصد تا دوست دختر که همشون بهش راه بدن رو کامل نوشته

باشه . 

۲ـ توی مدت دانشگاه انواع تیکه های باحال و فیلم و موزیک و هر چیز غیر از درس و کتاب رو یاد

گرفته باشه . 

۳ـ با پیچوندن کلاس و استاد ها به درجه بالای سلطان دو دره بازها  منصوب بشه و به عنوان رقیب

بلامناضع این رشته انتخاب بشه . 

۴ ـ به تمام هم کلاسی هاش قول ازدواج بده حتی به پسرها

پسر دانشجوی تنبل کسی هست که :

۱ـ بجای اسم دوست دختر هاش توی دفترچه فرمول های ریاضی و فیزیک و آمار و خلاصه بندی

 کرده باشه که سطح مطالعه مملکت رو ببره بالا. 

۲ـ بجای زدن پرده توی هفتاد تا درس نمره بیست دانشگاه رو بیاره . 

۳ـ بجای پیچوندن کلاس ها  رختخواب رو هم تو کلاس پهن کنه که یه وقت نکنه از یه دقیقه کلاس

عقب بیفته چون فاجعه قرن رخ میده

البته این هم در مورد بعضی دانشجویان اقا می باشد

چند تا وبلاگ باحال هم معرفی میکنم

یادها و خاطرات (سمیه خانوم)  

کوچولو  

من پر از وسوسه های رفتنم  

ترنم باران  

دنیای خالی 

روزی خوبی رو داشته باشید

 

+ نوشته شده در  ساعت 2:25 بعد از ظهر  توسط بابک   | 

عید غدیر خم مبارک باشه

با عرض سلام خدمت بروبچ  

یکی نیست به من بگه بابا یه هایی یه هویی یهویی چرا گم وری  از همه برو بچی که اومدن دیدن ما اپ نمیکنیم واقعا معذرت میخوام  مشکل که یکی دوتا نیستش ..اگه اون ماجرای اداره رو یادتون باشه و قضیه اون نامه و اینا  دقیقا همین مشکلات اداری برام پیش اومده و کارمون افتاده به ادارجات و از این اداره به اون یکی  خسته و کوفته و بازم کوفته  مشکلاتی در مورد مغازه خودمون به وجود اومده که داریم حل و فصل میکنیم  انشا الله حل میشه  شماها چطورین خوبین خوشین سلامت بیدین

 عید بزرگ رو عید سعید غدیر خم رو به همه بروبچ خودمون تبریک میگم امیدوارم روزهای خوبی داشته باشن روز های شیرین و با ارامش 

در مورد متن پایینی هیچ مسئولیتی قبول نمیکنم

دختر دانشجوی زرنگ کسی هست که: (البته این موضوع در مورد بعضی از دانشجو ها صدق میکنه )

۱ـ بعد از اینکه مدرک گرفت لااقل صد و سی تا دوست پسر داشته باشه و با هر کدوم کلی حال

 کرده باشه و ازشون کلی پول به جیب زده باشه .  

۲ـ توی مدت تحصیل انواع مد و تیپ های جدید و پسر کش رو یاد گرفته باشه و همه اونها رو بصورت

تمرینی اجرا کنه تا بهترین رو انتخاب کنه . 

۳ـ از همه مهم تر اینکه بعد از گرفتن مدرک بدون شوهر نمونه . یکی رو پیدا کرده باشه که تورش

کنه و قبل از تمام شدن تحصیل باهاش ازدواج کنه

دختر دانشجوی تنبل کسی هست که :(برخی از دانشجو ها بیدن )

۱ـ بعد از گرفتن مدرک یه دونه دوست پسر هم نداشته باشه و سرش تا گردن تو درس و کتاب

باشه . 

۲ـ بعد از پایان دانشگاه  تازه  در به در شوهر بشه و یادش بیاد که باید تیپ بزنه تا شوهر کنه اما دیگه

دیر شده .

نتیجه گیری کلی برای هر دو مورد : از دانشگاه بدون شوهر بیرون نمیای

این وبلاگ در دقایق اخر به دستمو ن رسید  بهش سر بزنید

گل شقایق

در اخر از رزناز و ترانه و مجید شر و اسنیف تشکر مکینم

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:16 قبل از ظهر  توسط بابک   | 

دیشب که تو میرفتی...

 

ديشب كه تو ميرفتي
تمام پنجره ها را به مهماني اشكهايم بردم...
و سجده ام را به تكرار نامت سلام گفتم...
و تو آهسته مي رفتي
و چه ميداني
كه خاكهاي كوچه را
حتي به ياد تو
مسح كشيده ام

+ نوشته شده در  ساعت 6:1 بعد از ظهر  توسط بابک   | 

عشق واقعی!!!

سلام عرض میشود خدمت دوستان محترم

عید سعید و بزرگ قربان رو به همه شماها تبریک میگم  امیدوارم همیشه روز های شاد و به یاد موندنی داشته باشید و بازم امیدوارم که همیشه گوشت چرب و چیلی مصرف کنید  امروز خوردیم خوردیم و بازم خوردیم منقل و زغال و نفت و دود  جای همتون خالی ...البته میدونم شماها از من هم بیشتر خوردین و کیف کردین  یه متن جالب براتون دارم

 نظرتون در مورد این نوشته چیه

روزی پسری به دوست دخترش زنگ می زنه و بعد از تعارف های معمول به او  می گوید تو نمی دانی چقدر من تورا دوست دارم  دختر می پرسد چقدر؟  پسر می گوید انقدر که بدون تو هرگز زنده نخواهم ماند حاضرم به خاطر تو از کوه ها ، جنگلها، دشتها، بگذرم حاضرم تمامی دیوار ها را از جلوی راهم بر دارم تا به تو برسم دختر با کمی غرور می گوید عزیزم فردا کی هم دیگه را ببینم. پسر پاسخ می دهد فردا تماس می گیرم  دختر می گوید چرا؟ خوب حالا بگو  پسر پاسخ می دهد هوا شناسی اعلام کرده فردا بارانی است و من چون بارانیم را تازه خریدم دلم نمی خواهد کثیف شود بنابر این اگر باران نیامد هم دیگر را می بینیم

 چند تا لینک باحالم دارم براتون کلیک کنید 

 واقعیت تلخ  

  جملات عشقولانه  

   ارزوی محال من (زهرا خانوم)   (وبلاگ زهرا خانوم بیده )

    تنهاترین بهار  وبلاگ فاطمه خانوم

                                 دوست

 

+ نوشته شده در  ساعت 6:28 بعد از ظهر  توسط بابک   | 

من و مهدی قسمت سوم ( تولد )

 بسم الله الرحمن الرحیم 

سلام علیکم ..دیروز من چرا وبلاگم رو اپ نکردم خودم هم موندم شاید چون اینترنت تموم شد ارههههههه  امروز رفتم دکه روزنامه فروشی گفتم بده بیاد یه ۵۰ ساعت اینترنت خریدم  برو بچ چطورن خوبن خوشن سلامت هستن انشا الله  امروز براتون یه خاطره طولانی ولی شیرین دارم چون واقعا برای خودش قصه ای هستش  پس اگه وقت داشتین بخونید چون به قول برو بچ خالی از لطف نیستش

  وقتی خواستیم بریم تولد دوست دختر مهدی ما 

بله مهدی یه روز اومد گفت بابی یه چیزی میخوا م بهت بگم منم گفتم بگو جیگر مهدی گفت تولد دوس دخترم هستش من میخوام تو هم باشی

 علت: چون دوس دختر اقا مهدی ما با یه دختر دیگه می اوم(همکلاسیش) و مهدی ما خجالت میکشید منم گفتم باشه مشکلی نیستش  

بله برنامه رو ردیف کردیم کیک تولد رو سفارش دادیم کادو خریدیم جای مناسب ر وهم معین کردیم دقیقا فردا باید میرفتیم تولد  وقتی داشتم میرفتم بیرون از خونه یهویی قفل در ما شکست (همونی که گیره در میره توی یه اهنی که به در اهنی جوش زدن) (چقدرم سخت توضیح این قسمت  )بله این اهن در شکست ساعت هم فکر میکنید چند بود  بله ساعت 9 شب می باشد منم تو اون اوضاع موندم باید چیکار کنم نمیتونم بذارم در این طوری بمونه میشه تا فردا صبر کرد ولی تولد چی میشه این  دقیقا از روی خوش شانسی باحال من بود  زنگ زدم به مهدی گفتم بابا بیا یه کاری بکن نمیتونم فردا بیامااااااااااااااااا اینم مونده چیکار بکنه  بارونم میبارهخلاصه شیر تو شیری شده بود مهدی اومد در رو در اوردیم یه وانت گرفتیم انداخیتم توش...تو خیابونا دنبال جوشکار میگردیم از این خیابون به اون خیابون(اخه جوشکارا شبا جوش نمیزنن )بعد مدت یه نیم ساعت تونستیم جوشکار رو پیدا بکنیم و بعد کلی خواهش و اینا اقای اوستا کار این کار رو کرد...در رو اوردیم انداختیم جای خودشکار تموم شدفردا صبح که رفیتیم کیک تولد رو بگیریم اقاهه گفت ببخشید کیک شما اماده نیست  از خودمون خشمگینی در وکردیم یه کیک گرفتیم بردیم(الانم که الانه طعم افتضاحه اون کیک از یادم نمیره )رفتیم سر قرار تولد رو گرفتیم عکس گرفتیم کادو ها رد و بدل شدبعد همین خاطره بالایی رو مهدی از خودش نقل کرد ما هم کلی خندیدیم این بود انشای من

امیدوارم خوشتون اومده باشهههههههه

یه اهنگی رو چند روزی میشه از یکی از دوستان گرفتم خیلی ازش خوشم اومده اسم خوانندش محسن یگانه هستش من این اهنگ رو اپلود کردم اگه خواستین اونو دانلود کنید میتونید روزی لینک زیر کلیک کنید ..واقعا اهنگ باحالیه  اسمش هست (برو برو ) ..

                                          روی این کلیک کنید  

                                                 دوست تو

+ نوشته شده در  ساعت 11:54 بعد از ظهر  توسط بابک   | 

شنگول منگول حبه انگور

 سلام عرض می شود خدمت دوستان عزیز

امیدوارم که جمعه خوبی رو گذرونده باشین و کیف کرده باشین  امروز شنبه بیده و روز فعالیت و کار و مشغله و غیره  هوا اینجا سرده  رکورد ها  رو برو بچ خوندن و از خودشون تعجب در وکردن  خداییش وقتی اینا رو میخوندم خیلی خندیدم  یه سوالی که همین الان الان به ذهنم رسید اینه شما میدونید چرا همه رو برق میگیره ولی من یکی رو چراغ نفتی  ولی این اتفاق برای من افتاده و بهش ایمان اوردم  بگذریم این متن پایینی رو بخونید  ببینید چطوری هستش چطوری نقل شده

در مورد شنگول و منگول و حبه انگور قصه های زیادی نقل شده ولی من میخوام این قصه رو دوباره برای همتون نقل کنم تا اصل قصه رو از من بشنوید

در زمان های بسیار قدیم تو یه خونه شنگول منگول و حبه انگور با مادرشون زندگی میکردن به خوبی وخوشی و خیال راحت

روز از روز ها مامی این برو بچ خواست بره بیرون از خونه و به شنگول گفت مادر جون من دارم میرم بیرون تو باید در رو به روی هیچ کس باز نکنی

شنگول هم گفت ماما جون چه حرفیه میزنی مگه نمیدونی این روزا همه درا قفل مرکزی دارن دزدگیر دارن .. پلیس 100 و خورده ای دارن 

مامان یکم فکر کرد گفت شنگول جون راس میگی فقط بهم قول بده بیرون نرین باشه

شنگول هم گفت باشه

مامی رفت بیرون

شنگول شروع کرد به بازی کردن با پلی استیشن 2 داشت بازی فیفا رو بازی میکرد

منگول هم داشت با دوس دخترش چت میکرد

حبه انگور هم چو ن میخواست حوصلش سر نره با عروسک سخن گوش بازی میکرد

خلاصه مامی رفت بیرون

اینا منتظر موندن ولی مامی نیومد نگران شدن

شنگول گفت : نکنه مامانی رو این خلافکاران بردن  و اعضای بدنش رو فروختن و اینا

منگول گفت: نکنه مامی رو بردن به کشور های عربی و اینا

حبه انگورم چون بلد نبود حرف بزنه چیزی نگفت

بعدش هر سه تایی رفتن پشت رایانه و شروع کردن به سرچ کردن کلمه بز بز قندی

دیگه ببخشید خیلی بی مزه شده بود  

یکم هم به کامنت ها جواب در وکینم   احسان جون  وگفته من خودم حدود ۹۰ ساعت پشت تلویزیون نشستم بله اینم یه رکوردی هستش  مرسیییییییی

رضا وگفته من رکورد بزرگتری دارم در طول ۲۴ ساعت ۱۲۵۰ پست در سایت اریان تاک 

از بهاره جون و رزنا عزیز و نسیم خانوم وفاطیما زهرا خانوم  و اسنیف تشکر میکنم

                                          غروب

+ نوشته شده در  ساعت 10:49 بعد از ظهر  توسط بابک   | 

بخونید و سعی کنید باور کنید!!!!

سلام عرض می شود

امروز پنجشنبه بیده و خیلی هم خوبه که پنجشنبه هستش  ادم بعد یه هفته کار و تلاش امروز میتونه با خیال راحت حالیشو ببره  من هر کاری کردم  نتونستم از خودم ویژه نامه در وکنم (جام ملت های اسیا)   نه عکسی نه چیزی بابا چرا هیچ سایتی هیچی در مورد این جام ملت ها نذاشته بود  الهی بترکن بپاشن به دیفار  فقط این رو بدونید که ایران با تیم های کره جنوبی سوریه و چین تایپه همگروه شد  عجب ویژه نامه ای شده  بریم سراغ خوندنی های امروز  خبر نگو بگو عجایب هفت گانه  بخونید

زنی ۳۸ ساله ساکن شهر برن سوییس و زنی ۳۶ ساله ساکن شهر زوریخ  بدون وقفه و از طریق اینترنت مدت ۳۹ ساعت و ۱۸ دقیقه و ۲۴ ثانیه با یکدیگر صحبت کرده و رکورد جهانی در این زمینه را شکستند . این دو نفر توانستند بدون لحظه ای وقفه ۳۹ ساعت و ۱۸ دقیقه و ۲۴ ثانیه تلفنی با هم صحبت کنند.  این دو مدعی هستند در اخرین ساعات مکالمه خود فقط حرف های بی ربط به یکدیگر میزدند  و هیچ یک از حرف های یکدیگر را متوجه نمی شدند  این یه رکورد عجیب در مکالمه های تلفنی است

چهار نروژی که وارد یک سینما در شهر (فردیکشتاد) در جنوب شرقی نروژ شده بودند پس از ۷۰ ساعت و ۳۳ دقیقه تماشای ۳۸ فیلم از سینما خارج شده و یک رکورد جهانی جدید برای تماشای فیلم باقی گذاشتند  وقتی این نروژی های از سینما خارج می شدند با رنگی پریده و گیج و گنگ از سالن سینما بیرون امدند  اما رکورد جدیدی به جای گذاشتند و رکورد قبلی که ۷۰ ساعت و ۹ دقیقه بود را شکستند یکی از این چهار نفر پس از خروج از سینما گفت: بدنش می لرزد و حالش خیلی بد است  البته در ابتدا یازده نفر داوطلب شکست رکورد تماشای فیلم شدند که هفت نفر از انها غش کردند  و از سالن بیرون امدند اما این چهار نفر طاقت اوردند و رکورد را شکستند

من باید از خودم تحسین در وکینم چون واقعا کار بسیار بزرگی انجام شده بیدههههههههه

در اخر از باران (محمد رضا)  .... بیداد عزیز  ....منتظر عزیز  ...رزناز عزیز  ...مریم عزیز ...و همچنین خفن  تشکر وکینم

                                               تو را

+ نوشته شده در  ساعت 0:13 قبل از ظهر  توسط بابک   | 

بازم هم برره بیده

سلام عرض می شود خوفین خوشین سلامتین

امروز خبر های زیادی دارم یکی از یکی باحالتر    در میکنم ببینید حالیشو ببرید   فقط یه چیزی که خیلی عجیب و غریب بود قطع شدن اینترنت بود که باعث شد سرعت و اینا بخوابه (والا خبر اومده که کشتی زده به ساحل و نمیدونم چی چی خلاصه باعث شده اینترنت و اینا قطع شده ) فقط میشه گفت اینجا ایران بیده و همه چی محتمل بیده  

یکی از دوستان وبلاگ ما اسکناس های برره ای رو دیده بود و از خودش اسکن در وکرده بید که من میذارم شما هم ببینید (امشب هم تو تلویزیون نشون داد ...عجب بازار سیاهی درست شده برای این پیل ها  ... میگن از با دلار امریکا داره رقابت میکنه  ) عکس ها رو ببینید

پیل برره شماره یک  

پیل برره شماره 2    

جا داره از وبلاگ حرف های یه پسر شر  تشکر وکینم

12 توصیه جادویی برای نمونه شدن (دختر خانوم ها ) 

اینم معیار های انتخاب دختر نمونه   

اینا رو کلیک کنید و کیف وکینید بعد بگید بابی بچه بدی بیده هااااااااااا   میخوام یه ویژه نامه برای جام ملت های اسیا هم بزنم امروز قرعه کشی شد ببینم میتونم عکس ها و خبر های جالبی پیدا بکنم

در اخر هم از رزناز عزیز   منتظر ...نسیم   ..فاطیما   ...و ایضا ستاره  تشکر وکینم

اینم یه دونه بدون شرح

                                              تزیینی

 

+ نوشته شده در  ساعت 11:20 بعد از ظهر  توسط بابک   | 

یک روز خسته کننده

سلام بیده  امروز دوشنبه هستش و هوا همچنان سرده  

امروز واقعا خسته شدم خسته و کوفته و ات و لاش  ارزو میکنم هیچ کس کارش به ادارات دولتی نیفته  چون واقعا ادم رو فجیع خسته میکنن و اعصاب ادم رو پریشون   امروز کار من افتاده بود به چند اداره با کلاس و بی کلاس  از این اتاق به اون اتاق  خدا خیرشون نده این مراحل اداره عجب سخت بیده و ما خبر نداشتیم حالا یه چیز باحال تر

یه نامه داده بودم به یه اداره تا مراحل اداریش رو حل بکنن بعد حدود یه هفته رفتم به اونجا ...ساعت حدود ۹ بود ...رفتیم داخل اولین چیز تعجب اور نبودن کارمند محترم بود  بعدش که دیدیم ایشون نیستن اونم اول صبحی  رفتیم به اون اتاق تا بدونیم که ایشون کی تشریف میارن ...منشی محترم گفتن رفتن بیرون حدود یه ساعت دیگه میان ..ما هم گفتیم باشه  بله بعد یه ساعت دوباره اومدم دیدیم جناب کارمند محترم تشریفشون رو اوردن  گفتیم سلام علیکم و اینا بعدش بهش گفتم یه نامه داده بودیم اومدم جوابش رو بگیرم ....ایشون بعد حدود ده دقیقه گشتن و اینا گفتن نامه نیستش  منم اعصابم خراب شد ه بود بهش گفتم عزیز دل برادرونه (البته این طوری هم محترمانه نبود ) الان باید چیکار بکنیم ایشون فرمودند باید بری دفتر خونه ..اونجا هم رفتیم گشتن و گشتن گفتن باید شماره نامه رو داشته باشی ..............خلاصه  بعد حدود یه ساعت بودن در اون اداره نامه ما پیدا نشد و منم دستم از پام درازتر برگشتم خونه ...بابا اینم شد اداره دولتییییییییییی  خسته و کوفته وایییییییییییییییییییی  

 بعد یه روز خسته کننده چند تا وبلاگ در مورد خواننده های محبوب من رو داشته باشین

       EMRAH   

          MAHSUN      

  چراغ امید 

تنهايي من

به اندازه ی

يك درياي طوفاني دلگير است

وبه اندازه ي يك كشتی

غرق شده متروك.

و تنها گاهگاهی

ماهي هاي كوچك حادثه

به سراغش مي آيند.

گل ولاي سكوت

بر آن نشسته ،

و ديري نمي پايد كه خواهد پوسيد

آيا پيدا خواهد شد

تور محكمي كه تنهايي مرا نجات دهد؟

+ نوشته شده در  ساعت 10:43 بعد از ظهر  توسط بابک   | 

کریسمس مبارک

با سلام خدمت دوستان عزیزتر از جان

دیروز سال نو میلادی به میمنت و خوبی و  خوشی خودش رو تمام جهانیان نشون داد  سال نو میلادی ۲۰۰۶ رو به تمام مسیحیان محترم و خودم تبریک میگم  دیشب نتونستم اپ بکنم چون کلی از خودمون کیفولانه در وکردیم   نشستیم پشت ماهواره از این کانال به اون کانال  دوستان عزیز  هم بودن (همراه اقا مهدی خودمون)  خداییش بسی لذت بردیم ای مهدی یه نوشابه اورده بود نمیدونم چرا بی رنگ بود یه طعم خاصی هم داشت من گفتم این چیه گفت هیچی نوشابست بخور  ..خلاصه اینکه دیشب رو کلی خوش گذروندیم (امیدوارم شما ها هم  تو مهمونی ها و تو خونتون از خودتون خوشحالی و خنده در وکرده باشین )

خاطره بازاری هم راه انداختیم و خودمون و بقیه رو خوشحالوندیم( این فعلی هست که هنوز کشف نشده )

رزی اگه میخوایی کلاس یزدی رو افتتاح کنیم من حرفی ندارم تو چند تا کلمه بگو منم بذارم اینجا هم من استفاده کنم و هم بقیه دوستان  

فردا پس فردا شاید بریم یه مهمونی اینا اگه ردیف شد حتما براتون مینیویسم اونم کیا میرن  من و مهدی  

امشب رو خلاصه میکنم فردا براتون از همه چی مینیویسم   ببخشید

+ نوشته شده در  ساعت 11:20 بعد از ظهر  توسط بابک   | 

اشتباهی!!!

سلام  خوبین انشا الله  امروز جمعه بیده و روز استراحت و کیف کردن فوتبال نگاه کردن و رفتن به پارک (اره  جون خودت تو این سرما ) و دیدار با اشنایان (بله خصوصا پسر عمو هاااااا )  و خلاصه امروز تعطیل بیده و باید یه جوری از خودمون کیفولان هدر وکنیم

الان قیافه من خیلی بامزست وقتی که تیم پرسپولیس تونسته 4 بر 2 بازی رو ببازه چون واقعا باید به علی پروین تبریک گفت  ممکن بود اوضاع از این هم بدتر میشد  ... به قولی و این هم بگذرد

دیروز سیما خانوم لطف کردن و به ما سر زدن و ما رو خوشحال کردن  ولی چون من کلا شوت هستم و اینا  هر چی به مغزم فشار اوردم نتونستم ادرس وبلاگ ایشون رو پیدا بکنم اگه دوباره اومدی این ورا اون ادرس رو بده از خجالتت در بیام

رضا جون واقعا من کلی خندیدم وقتی اون نظر رو خوندم ..شما دقت کنید وقتی رضا داشته ماشین رو میرونده یهویی اینم با سرعت می اومد عقب ..رضا میگه بابا وایسا ...اهای مرتیکه وایسا ....

یه بنده خدایی(سپیده بیده) هم اومده گفته اسم عشق من مهدی مال شما چیه  ما هم بهش میگیم هنوز عشق ما پیدا نشده  اگه پیدا کریدم اسمش رو میذارم ملت ببینن

سارا و زهرا   عزیز هم یکی از دوستان پرشین بلاگی ما هستن که من یادم رفته بود وبلاگشون رو لینک کنم لینک کاری انجام شد  

به شما توصیه میکنم وبلاگ رزناز  رو هم بخونین چون واقعا داره از خودش یزدی و اینا در میکنه

عجب کامنت بازاری شد ارههههه

یه خاطره یه دقیقه ای از من بشنوید وقتی که رفتیم با فامیل به انزلی

بله ..انزلی رفته بودیم و اینا ...یه جایی بود که ویلاهایی داشت که همش شبیه هم بود و یه مجومه بود که مال بسیج بود (البته الان فروختن چون واقعا جای باحالی بود کنار دریا ) توش همه چی داشت از مغازه گرفته تا یه جایی که دوچرخه کرایه میدادن  ...بله ...ما تو یکی از این ویلا ها بودیم  ..

یه روز من رفته بودم بستنی و اینا بخرم ...خریدم ...وقتی داشتم برمیگشتم ...رفتم تو ویلا ... دیدم یه زنی تو ویلا هستش که من نمیشناسمش ...اعتنا نکردم رفتم تو ...نشستم تو اتاق خواب و اینا ...بعدش یهویی اون زنه اومد تو گفت شما کی هستین ...منم تعجب کردم ...بعد یهویی وقتی دور و بر رو نگاه کردم ..دیدم وسایل و اینا مال ما نیست... بعد یه دقیقه فهمیدم ویلا رو اشتباه اومدم.... وضعیت من تو اون لحظه عین مثال لبووووووووو   میگم ببخشید خانوم من اشتباه اومدم .. (خوب شد حالا کسی تو ویلا نبود به جز اون خانوم وگرنه خنده بازاری می شد )  ...بعد ها پی بردم که یه شماره جلوتر رفتم (اخه این ویلاهای  کوچیک شماره داشتن

وقتی برای فامیل اینا تعریف کردم کلی خندیدن  گفتن بابا تو دیگه کی هستیییییییی 

                                  شاد باشید دیگران رو هم بخندونید

 

+ نوشته شده در  ساعت 5:50 بعد از ظهر  توسط بابک   | 

مهدی (قسمت دوم)

سلام عرض می شود  خوبین خوشین سلامتین  امشب میخوام از همه چی بگم فردا خاطره دارم براتون کره باقلوا  

اول کاری چند تا وبلاگ جدید رو ببینید بعدا میام در حواشی مطالب و اینا

اقا حسام  

یادداشت های یک نت ورکر 

ستاره عاشق  

اینم از وبلاگ های امروز بسی قشنگ و جدید و اینا هستن  رضا جون من کم اوردم وقتی اون نظر قشنگ رو خوندم ...یکم هم کف کردم .. رزناز عزیز هم که از خودشون لطف در ورکردن و بقیه برو بچ باحال

امروز میخوام یه چند تا موضوع باحال بگم در مورد مهدی خودمون(دوستی خوب ما)

ایشون یه هفته ای میشه که ماشین خریده(حالا فکر میکنین ۲۰۶ چیزی هستش و اینا) نه یه پیکان گرفته  اره ...امروز اومده بود دیدم از خودش تصادف دروکرده   ( جالب اینکه تو این دو هفته دومین تصادف ایشون هستش بابا راننده خوب ) اره ...داشته دور میزده تیر به اون گندگی رو ندیده زده بود پشت ماشین رو داغون کرده بود  (دارم از خودم خنده دروکینم نخند بچه به سرت میاد ) یه چهار روز پیش یه ماشین زده بود بغل ماشینش ....بابا راننده  ....میگم بهش بابا کار تو نیست بده من ببین چیکار میکنم  این دوست من تکه مثل خودم

با ماشینش هم رفتیم اب معدنی اینا حالی وداد خیلی خوش گذشت (اینم بگم میگین استفاده میکنی بد میگی هاااااااا )

 برای امشب همین قدر رو داشته باشین

در شهری به نام "عشق"

کوهی است به نام "محبت"

و از آن کوه رودی می گذرد به نام "صفا"

و در آن رود جویباری می رود به نام "وفا"

و همه با هم به آبگیری می ریزند به نام "وداع"

+ نوشته شده در  ساعت 0:17 قبل از ظهر  توسط بابک   | 

خاطرات شیرین مشهد مقدس

سلام عرض می شود خدمت برو بچ خودمون و بچه های  کوچه بغلی و   اقا حسین میوه فروش  

امروز قراره خاطره در وکینم دیروز نوشتم(تو رایانه خودم) ولی خیلی خیلی زیاد شد امروز میخوام خلاصه نویسی بکنم ببینم به کجا میرسه واینک خاطرات من از سفر به مشهد مقدس

همراه مامی و خاله جون و دختر خاله و پسر خاله رفتیم مسافرت اونم با طیاره (هواپیما میشه دیگه)  هیجان انگیز بود و جدید و نو و میشه گفت یه تجربه خوب ... الانم که الانه حرم امام رضا رو که از تو هواپیما وقتی داشت فرود می اومد یادم نمیره خیلی قشنگ بود خیلییییییییی   .....حرم امام رضا عظمت بزرگی داشت با حیاط های زیاد ... برای من یکی جدید بود ...عرب ها زیاد بودن ...عراقی رو تو حرم دیدیم و با همون زبون خودمون برای اون توضیحاتی در کردیم خیلی لطیف بودن  (البته به قولی)  زره امام رضا خیلی خیلی شلوغ بود نمیشد تا سه متری به اون نزدیک شد ... (حتی ساعت های ۳ یا ۴ صبح)  خلاصه کلوم خیلی خوش گذشت عکس های زیبایی هم گرفتیم ... (اخه اصلا نمیذاشتم که دوربین رو با خودت ببری توی حرم)  .....ولی من خودم این کاره بیدم  .....به نظر خود من مشهد رو با حرم امام رضا میشناسن.....یعنی برای شهری مثل مشهد امام رضا همه چی اورده....بگذریم... رفتیم باغ وحش و اینا ... تقریبا هر روز هم میرفتیم برای زیارت .... هتل ما هم نزدیک بود ... یه خیابون فاصله داشت.... انشا الله برای همه شماها قسمت بکنه(الان یکی میاد میگه بابا ما هزار بار رفتیم تو چی میگی  )

یه خاطره بسیار لطیف دارم که خیلی هم خنده دار هستش

با خاله و دختر خاله و مامانی رفتیم برای دیدن پاساژ هایی که تو شهر بود  ...... هوا تاریک شد ... وقتی میخواستیم بریم طرف هتل... ما هم هیچ جا رو نمیشناختیم ... گم شدیم ...بله گم شدیم  ...نمیدونستیم باید از کدوم طرف بریم تا به هتل برسیم...ترس همراه خنده خیلی باحاله نههههههه  ... همه میترسن میگن چی میشه ....منم خندم گرفته و اینا  ... خالم میگه اره داریم میرسیم همین خیابون هستش ..همینه ... در حالی که ما حدود نیم ساعته داریم از این خیابون به اون خیابون میریم ....خلاصه بعد کلی راهپیمایی و اینا تونستیم با کمک ماشین پلیس و اینا راهمون رو پیدا کنیم

این بود خاطرات مشهدی ما ...امیدوارم بهره کافی رو برده باشین

                                                       بابی

 

+ نوشته شده در  ساعت 9:55 بعد از ظهر  توسط بابک   | 

مردی با عبای شکلاتی!!!!

واقعا ادم نالاهت میشه وقتی اپ نمیکنه  سلام عرض می شود خوبین انشا الله  ... فقط امیدورام سرما نخورین چون هوا سرد شده امروز دوشنبه هستش انگاری ..داریم به کریسمس و اینا نزدیک میشیم ...مبارک باشه ...خداییش ادم کیف میکنه وقتی درخت کریسمس و بابانوئل رو میبینه حال وکینه انشا الله بتونیم تو جام جهانی بهترین بازی ها رو انجام بدیم (عشق فوتبال ویووووووو)

اگر چشمان من درياست .. تويی فانوس شبهايش

اگر حرفی زدم از عشق .. تويی مفهوم و معنايش

این بالایی رو یه دوست عزیز با شناسه کاربری  گل یخ نقل کرده بود بسی قشنگ بود مرسییییی

دوستان عزیز دو جمله پایینی رو بخونین میتونید به خودتون امیدوار بشید تا زبون یزدی رو میتونید یاد بگیرید(نقل قول از رزناز عزیز  )

 بابک به جون خودت اقه دلوم خش مشه وختی میبینم که یه تا نظر دادی ...الله ویکیلی راس مگم!!!
بابک به جان تو اینقدر خوشحال میشم وقتی میبینم که یکی نظر دادی...الله ویکیلی راست میگم!!!

امروز به علت کم بودن مطالب و اینا  چند تا وبلاگ باحال معرفی میکنم برین کیف وکنین

مردی با عبای شکلاتی  (وبلاگ خاتمی هستش)

از عاشق بودن میگویم 

اینم از پست امروز من

فردا شب خاطرات از خودم در میکنم (لا اقل بنویسم بعدا نشون بدم بچم ببینه بگه عجب بابای باحالی داشتمااااااااا ...داره تکنولوژی اینا از خودش پیشرفت در میکنه)

کریسمس

 

+ نوشته شده در  ساعت 9:23 بعد از ظهر  توسط بابک   | 

جو گیری متن عاشقونه همینه

سلام علیکم بر شنبه عزیز و دوستان عزیزتر از جان

دیروز جمعه بود جو گیر شدیم مطلب هم نداشتم اتفاق هم نیفتاده بود همه جا هم تعطیل بود اداره هم تعطیل تصمیم گرفتم یه متن عاشقانه در بکنم شاید از بیکاری بهتر باشه خلاصه همین شد عکس رو حال کردین یا نه خداییش بسی زیبا بود

امروز با دوستم بسی بحث های عشقی رد و بدل شد  یکم بحث جدی شد ...همدیگر رو نوازش کردیم(دعوا نکردیم هاااااااا  همدیگر رو ماچ و موچ کردیم) اقا مهدی دوست من هستش که عاشق دختر همسایه شده بود(دختره (شبنم بید) اول دبیرستان تحصیل میکرد) بعد کلی کارهای عجیب و زیبا از طرف من برای کمک به مهدی(دوست من) برای رسیدن به دختر مورد علاقش خانوم قصه ما از خودش خیانت در وکرد و باعث شد که قلب دوست من به شدت بشکنه و کار به جاهای عجیب (از خود کشی تا اعتیاد و غیره بکشه) برسه خدا رحم کرد من تونستم ایشون رو دوباره به زندگی امیدوارم کنم ......اینم بگم که این دوست من واقعا عاشق دختر شده بود

نتیجه اخلاقی: هیچ وقت بدون خبر والدین از این جور کارها نکنید چون عاقبت خوبی نداره

تذکر بابیییییی: در این گونه مواقع یکی مثل من رو داشته باشید تا  بتونید به زندگی دوباره برگردید

متن جمعه در من اثر داشته و از عشق حرف زدیم

عکس بروبچ باحال  (وبلاگ یه بچه باحال)

از رضا و رزناز و باران و  ترانه تشکر می شود

 

+ نوشته شده در  ساعت 10:59 بعد از ظهر  توسط بابک   | 

باز هم عشق

گریه

ديد مجنون را يكي صحرا نورد

در ميان باديه بنشسته فرد

صفحه اش از خاك وانگشتان قلم

مي نويسد نام ليلي دم به دم

گفت : كاي مجنون شيدا چيست اين ؟

نامه بهر كيست اين ؟

گفت : مشق نام ليلي ميكنم

خاطر خود را تسلي ميكنم

چون ميسر نيست با كام او

عشق بازي ميكنم با نام او

+ نوشته شده در  ساعت 10:47 بعد از ظهر  توسط بابک   | 

ویژه نامه شب یلدا

سام و علیکم  خوفین ..خوشین ...سلامتین...دندوناتونو مسواک بزنین .. این برای امروز لازم هستش میبینم که همه هندونه خورده و خوشحال و خرسند و شنگول دارین تخمه میشکنین رضا اون شیرینی رو یواش بخور  همش مال خودته این رزناز ان قدر هندونه خورده که نگو  بخورین  ما که هندونه نخوردیم احتمالا امسال تو زمستون هلاک خواهیم شد  

ماجرای خنده دار امروز رو بشنوین(مثل اینکه تا اتفاق خنده داری در یک ۲۴ برای من نیفته من نمیتونم بخوابم)

امروز بود که مامی گفت بچه برو هندونه بخر منم گفتم چشب(یاد بگیرید احترام به بزرگتر رو ) بله رفتیم طرف مغازه حسین اقا ...حسین اقا یه فقره هندونه به ما بده خدا خیرت بده نخوریم سرمای زمستون ما رو هلاک میکنه میمیریم خونمون می افته پای شما حسین اقا بعد کلی وارسی های بسیار عمیق و جدی و ایضا فنی یه هندونه برداشت گفت ببر اگه خوشمزه نبود هر چی خواستی به من بگو(دقت کنید حسین اقا میوه فروش چی گفته) بله اوردیم خونه .. شب شد ..اوردیم هندونه رو بسم الله و الرحیم برش از وسط هندونه رفتیم  سیلی راه افتاد  من نفهمیدم از توی هندونه بود یا مورد دیگه  تمام شلوار من خیس شد..  واقعا حسین اقا دستت درد نکنه عجب هندونه ای دادی  سفید مایل به قرمزیت ...باورتون میشه هندونه خراب خراب بود تو اون اوضاع وضعیت و موقعیت مکانی من بین مامی بابی و داداش واقعا دیدنی بود  

توصیه بهداشتی ماجرا: در شب یلدا هندونه نخوریم چون تضمینی  وجود نداره

نکته مهم : هیچ وقت هندونه شب یلدا رو شما نخرین

اینم ماجرای امشب ما امیدوارم استفاده های لازم رو برده باشین

یکم هم در مورد کامنت ها بگم  ..رضا جون ما مخلیص داداش...از محدیثه هم که گفته گوگولی و اینا تشکر میکنم به شیده خانوم هم بگم که کردی نبوده اصولا ما ورزشی میپوشیم چون کردی خیلی ضایع  هستش از لیدا و رزناز و محدثه  تشکرات فراوان میشود(محدثه والا جوری نبود که بشه از دیوار بالا رفت )

وبلاگ های جدیدی فردا شب براتون معرفی میکنیم برین بخونین بگین بابی بچه بدیه فعلا

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:46 قبل از ظهر  توسط بابک   |