تبليغاتX
˙·▪●وبلاگ اختصاصی بابک●▪·˙

˙·▪●وبلاگ اختصاصی بابک●▪·˙

"اموزش کاربردی"کدجاوا اسکریپ"موبایل"

___ مبعث حضرت رسول مبارک ___

                   

 

محمد به مرز چهل سالگی رسیده بود.او هر ساله سه ماه رجب و شعبان و رمضان را در غار حراء به عبادت می گذرانید.ـ آن شب، شب بیست و هفتم رجب بود. محمد غرق دراندیشه بود كه ناگهان صدایی گیرا و گرم درغار پیچید:بخوان!ـ محمد درهراسی به اطراف نگریست! صدا دوباره گفت:‌بخوان!ـ این بار محمد بابیم و تردید گفت: من خواندن نمی دانم.صدا پاسخ داد:ـ بخوان به نام پروردگارت كه بیافرید، آدمی را از لخته خونی آفرید، بخوان و پروردگار تو را ارجمندترین است، همو كه با قلم آموخت، و به آدمی آنچه را كه نمی دانست بیاموخت.و او هر چه را كه فرشته وحی خوانده بود باز خواند

                        

+ نوشته شده در  ساعت 1:24 قبل از ظهر  توسط بابک   | 

داداشی دوست دارم

امشب دوشنبه هستش  خدایا شکرت  عرض شود که فردا مامان و داداشم میخوان برن تبریز  خب شاید کسی بگه به من چه راس میگه فقط برای سلامتی داداشم دعا کنید شاید عمل نشه و برگرده نمیدونم والا یه غده مادرزادی از نوع کوچیکش جلوی سینش داره که بعضی وقتا اذیتش میکنه امیدوارم چیز خاصی نباشه و بازم داداشی خوشگلم رو شاد و خندون ببینم

اخه این بچه ان قدر رفت گیم نت و رفیق بازی  اخرشم از کنکور قبول نشد ولی به قولی همیشه باید امیدوار بود دانشگاه فقط ازادش

از این موضوعات که بگذریم میرسیم به وبلاگ خودمون که همش چرت و پرت داره و الکی هم پست میده تا بگه هنوز زندم ام  دارم نفس میکشم

از همه دوستان عزیزی که نظر میدن سوال میکنن دعوتنامه میخوان یا به دختر و پسر  قصه ما گیر میدن تشکر میشود همیشه شاد باشین و دیگرون رو شاد بکنید

دارم فکر میکنم ببینم روز خاصی یا  اتفاق افتاده تا چیزی بنویسم یا نه ولی انگاری خبر خاصی نیستش

الان فقط یه اس ام اس باحال براتون دارم که کیف بکنید

روزي که به دنيا اومدي داشت بارون مي اومد ولي هوا ابري نبود . ميدوني چرا ؟ اون روز فرشته ها داشتن از اون بالا گريه ميکردن . چون يکي ازاونا کم شده بود

تو رو خدا من و تحمل بکنید مرسی قربون شما دفعه بعد جبران میکنم

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:54 قبل از ظهر  توسط بابک   | 

__ روز پدر ___

سلام علیکم چطورین برو بچ خوشگل خودمون  منم خوبم  راستی چرا من وبلاگ رو اپ نمیکنم خب دلیل داره بپرس بگم چرا حالا میزنی  عرض شود که یه وبلاگ زدم که بیشتر و تقریبا تمام وقت روی اون وبلاگ صرف میکنم چون بابی بدون وبلاگ اصلا نمیشه و راه نداره  این و حتی انوشیروان هم شنیده  پس ببخشید که نمیتونم زیاد اپ بکنم 

امروز روز پدر هستش خب چیکار کنم اهان روز پدر رو به تمام پدر های عزیز تبریک میگم (ما که خیری ندیدیم بگذریم) امیدوارم همیشه کنار خانواده روزای خوبی رو داشته باشین این روزا همش بهونست 

دیگه چی بگم اهان یادم اومد  من کد کپی کردن رو گذاشته بودم که باعث شده بود کسی نتونه که کد ها رو از وبلاگ برداره که از اینجا معذرت میخوام مشکل حل شده میتونید کد هایی که رو میخوایین بردارین

بعدش از همه دوستانی که به وبلاگ سر میزنن تشکر میکنم واقعا مرامتون من و میکشه و کشته

  

دختری از پسری پرسید :   آیا من نیز چون ماه زیبایم ؟

پسر گفت : نه ، نیستی

دختر با نگاهی مضطرب پرسید : آیا حاضری تکه ای از قلبت را تا ابد به من بدهی ؟

پسر خندید و گفت : نه ، نمیدهم

دختر با گریه پرسید : آیا در هنگام جدایی گریه خواهی کرد ؟

پسر دوباره گفت : نه ، نمیکنم

دختر با دلی شکسته از جا بلند شد در حالی که قطره های الماس اشک چشمانش را نوازش

میکرد ،  پسر اما دست دختر را گرفت ، در چشمانش خیره شد و گفت :

تو به انداره ی ماه زیبا نیستی بلکه بسیار زیباتر از آن هستی

من تمام قلبم را تا ابد به تو خواهم داد نه تکه ای کوچک از آن را

و اگر از من جدا شوی من گریه نخواهم کرد بلکه خواهم مرد

+ نوشته شده در  ساعت 1:23 قبل از ظهر  توسط بابک   | 

___ تابستونه تابستونه ____

بابا تو رو خدا سلام تو رو جون بابی سلام  چطورین برو بچ خوبین خوشین سلامتین خدا رو شکر  منم خوبم دنیاست دیگه میگذره نباید زیاد جدیش بگیری به قولی دنیا سه روزه  تابستونه انگاری اره بعله تابستونه یه ماهشم گذشت چه زود  خب دیگه عمر ادمه دیگه  میتونید استفاده بکنید یا نه  من که نفهمیدم کی تابستون شروع شد اخرشم تموم میشه من هنوز تو شهر خودم هستم تا یادم نرفته این وبلاگ رو هم بخونید  ××× صبر تلخ ××× وبلاگ یکی از دوستان هستش نمیدونم چرا حس اپ کردن ندارم نمیدونم چرا به نظر شما چرا  ولی یه شعر خوشگل و مامانی میذارم استفاده بکنید

                                           

اگر باد بودم مي وزيدم،

اگر ابر بودم مي باريدم،

اگر مهر بودم مي تابيدم،

اگر خدا بودم مي آفريدم تا بداني دوستت دارم ....

اگر ابر بودي به انتظار اشکت مي نشستم،

اگر مهر بودي در پرتو ات خود را گرم مي کردم،

اگر باد بودي چون برگ خزان خود را بدستت مي سپردم،

اگر خدا بودي به تو ايمان مي آوردم تا بداني دوستت دارم،

اگر هيچ بودي از تو ابر سپيدي مي ساختم،

از تو خورشيد با شکوهي بوجود مي آوردم،

تو را نسيم ملايمي مي کردم

از تو خدايي بزرگ مي ساختم،

تا بداني که فقط تو را دوستت دارم....

دوست دارم

+ نوشته شده در  ساعت 0:36 قبل از ظهر  توسط بابک   |